خداحافظ
خداحافظ همين حالا همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شدن چشمام
خداحافظ کمي غمگين به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني که... من از چشم تو ميديدم
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده ست
نه اين که ميشه باور کرد دوباره آخر جاده ست
خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رويا ها
بدوني بي تو يا با تو هميشه رسم اين دنيا
خداحافظ همين حالا خداحافظ
هرگز نمي بخشمت
گمانم اين بود که اگر به دستانت تکيه کنم پشتم به کوه است
چه تصور ابلهانه اي ، باورم نمي شد که روزي با دست تو بشکنم
مي گفتي توي اين دنيا هر چيز محالي ممکن است . . . باورم نمي شد
اما ديگر برايم باور شد
که بهترين آدمها مي توانندد بدترين شوند
و تو که روزي بهترين بودي . . . ناگهان بدترين شدي . . .
چه چيز را مي خواهي به رخم بکشي ؟
سادگيم را ؟
اما بدان . . . سادگيم را ساده نگير
باورت کردم . . . به خيال خامم که تو هم باورم کردي . . .
با تو دنيايي نقره اي ساختم
با تو نفس کشيدم . . .
به تو اميد بستم . . .
چه راحت شکستي و رفتي . . .
چه بي خيال آتش زدي . . . اين دل بي درمان را . . .
چه دير شناختمت ، افسوس ميخورم که چرا بدبخت و ساده بودم . . .
تو زلاليم را نديدي ، به بازيم گرفتي حداقل براي بار آخر منو به بدترين شکل بازي دادي . . .
مرا ، احساسم را به . . . عروسک هم نيستم ، تو به من دروغ گفتي . . .
دروغي بزرگ که منو بازي گرفتي . . .
من بازيچه نيستم دوست داشتي . . .
هرگز نمي بخشمت
حکایت ناتمام
شاهد اين قصه سرنوشت است !
راز اين داستان غم انگيز است!
پايان قصه تلخ است ، چشمهاي قصه گو پر از اشک است!
ديگر در گوشم زمزمه نکن اين داستان تلخ را !
خورشيد به سوي ديگر مينگرد ، ما را نميبيند ، ما محو تماشاي آسمان براي
ديدن ستاره هاييم!
ستاره هايي که نيستند و ما به دنبال آنهاييم!
برو صفحه آخر قصه را بخوان ، اين صفحات خواندني نيست ، اين اشکها ديدني نيست!
نگو که نميداني بر ما چه خواهد گذشت ، سرانجام عشقمان به کجا خواهد کشيد!
نگو از شنيدن قصه ي زندگي مي هراسي ، گوش کن و بدان که
دل شکستن کار سختي نيست!
او که شاهد است ، ميشنود و ما که خودمان پر از احساسيم در
لا به لاي صفحات زندگي سرگردانيم!
از اين پس بايد قصه زندگي را نوشت و بعد زندگي کرد!
از عشق نگو برايم ، شنيده ها تکرار است ،دل شکستن و بي وفايي کار
ما عاشقان است!
ما که عاشقيم قلبي در سينه نداريم ، قلبهايمان در سينه ي معشوقمان است،
ما تنها از احساس سخن ميگوييم ، اما حکايتي را که مينويسم نميخوانيم!
حکايت من و تو نميتواند يک قصه باشد ، شايد يک سرآغاز تازه باشد!
راز قلبهاي ما نهفته است ، ديگر کار ما از بي وفايي گذشته است....
حالا كه عادتم دادي به غصه هاي شاعري
زير قرارات زدي و مي گي دلت مي خواد بري
حالا كه ديگه دلمو نمي دمش دست كسي
ميخواي بري يه جا ديگه به ارزوهات برسي
حالا كه مردمم ديگه قصه ما رو مي دونن
دلت مي خواد بقيه قصه رو هرگز نخونن
حالا كه من تنها شدم با عطر اون بوته ي ياس
از جون چشمام چي مي خواي دوست دارم يا التماس؟
حالا كه من به خاطرت قيد سفرهامو زدم
تو تازه يادت افتاده كه حيفي چون خيلي بدم
حالا كه لحظه هاي من به خاطرت هدر شدن
بهونه هاي رفتن و مي ذاريشون تقصير من
حالا كه از راه رسيده يكي با چشماي درشت
بگو كي بود بهم مي گفت چشماي نازت منو كشت؟
حالا كه پاييزم ميخواد بشين پشت پنجره
بهتره هر كي نمي خواد بمونه خيلي زود بره
حالا كه فال حافظم نكرده ديگه معجزه
بهتره بازنده بشه دلم تو اين مبارزه
حالا كه شرجيه هوا تو اسمون سرنوشت
حالا كه ديگه نمي شه با همديگه بريم بهشت
حالا كه ثابت شده تو نموندي پاي وعده ها
برو منم مي گذرم از كرده ها و نكرده ها
اما بدون اگه يه روز خوردي به يك صخره سرد
هر كاري دوست داري بكن ولي پيش من برنگرد
همه غصه هاي دنيا توي سينه ي منه
توي قطره هاي بارون مي كنه بعض صدام
ديگه غير از يه دونه پنجره هيچي نمي خوام
پشت اين پنجره مي شينم واواز مي خونم
منتظر واسه رسيدن تو اروم مي مونم
زير بارون انتظارت رنگ تازه اي داره
منم عاشق ترم انگار وقتي بارون مي باره
بضي وقتها كه مياي سر روي شونم مي زاري
تموم غصه ها رو از دل من بر مي داري
اما اين فقط يه خواب خواب پشت پنجره
وقت بيداري بازم غم مي شينه تو حنجره
عاقب عشق را در دشتی که دیگر کویری خشک و بی جان است باید جست!
کجاست آن سرسبزی و طراوت؟
کجاست آن رود آرام و پر آب؟
دیگر هیچ نیست در اینجا ، حتی خودت هم نیستی!
تو کجایی؟ خدا میداند !
عاقبت عشق را در آن دنیا باید دید !
باید دید و گریست و به عشقهای این زمانه خندید!
بدون التهاب آشیانه عشقت را ویران کرد ، تو در اینجا آرام و قرار نداشتی!
بدون پشیمانی قلب بی گناه تو را به دست ابدیت سپرد ، تو در اینجا یخ زده بودی!
عاقبت عشق تو همین شد که از قبل پیش بینی میشد!
آن روزهای شیرین گذشت!
آن روزهایی که قلبت برای کسی که دنیای تو بود میتپید گذشت !
امروز دیگر عمری از تو باقی نمانده که بخواهی قلبی در سینه داشتی باشی
تا حتی یک لحظه برای خودت بتپد!
یک لحظه شاد بودن در این لحظه ها آرزوی تو است ، آرزویی که هر کس
آن را بشنود به تو و این روزگار پوچ میخندد!
نه تقصیر تو بود و نه تقصیر دلت ! مقصر عشق بود که تو را
در دام خودش اسیر کرد!
تو را شکنجه کرد تا بفهمی لحظه های عاشقی شیرین است اما
به شیرینی تلخی های لحظه رفتن !
عاقبت عشق را در چند قطره خون و یک عمر ماتم ، یا یک عمر رفتن باید جست
تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .
دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .
همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .
تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .
به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .
به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .
به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .
به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.
به او که باورش کردم و دل به او باختم
به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .
به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد
به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .
لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

باور ندارم امشب آسمان بی ستاره باشد،ماه خواب باشد و دلم گرفته باشد
باور ندارم لحظه تنهایی را ، صدای ناله مرغ اسیر را ، سکوت لحظه های بی کسی را!
باور ندارم در این لحظه بی تو باشم ، تو رفته باشی و من دلشکسته باشم!
باور ندارم یک ثانیه بی تو بودن را ، باور ندارم یک لحظه دور از تو بودن را !
نه عزیزم باور ندارم که برایم در نامه ات نوشتی خدانگهدار !
اگر بخواهم باور کنم بی تو بودن را ، باور کن نمیخواهم این زندگی را!
باور ندارم باغچه زندگی بدون گل باشد ، باران نباریده و آن گل پژمرده باشد!
زندگی معنای بی تو بودن را اینگونه برایم معنا کرد که خیلی تلخ است تنهایی!
من نیز زندگی را برای تو اینگونه معنا میکنم که بدون تو هرگز!
باور ندارم طلوعی را ببینم که تو در آن نباشی ، باور ندارم غروبی بیاید
و من بی تو باشم!
از طلوع تا غروب این زندگی ، و از غروب تا طلوع آن میخواهم با تو باشم،
به یاد تو باشم ، در کنار تو باشم و آخر سر نیز در آغوش تو از این دنیا رفته باشم!
باور ندارم لحظه های بی تو بودن را ، لحظه ها همه میدانند درد تنهایی ام را!
تنهایی شاهد است درد دلتنگی ام را ، میخوانم و اشک میریزم تا ببینم تو را و بگویم
فدای تو عزیزم ، دلتنگت بودم ای بهترینم ، تو آمدی و دلم باز شد ، دوباره درددلهای
عاشقانه بینمان آغاز شد ....
باور دارم لحظه های با تو بودن را ، باور دارم که هیچگاه بی تو نخواهم ماند!

قلبی که به عشق تو میتپد ، چشمی که از دلتنگی تو میگرید،
دستی که در حسرت گرمی دستان تو نشسته ، پاهایی که به امید رسیدن به تو
اولین قدم را برداشته!
این قلبم است که عاشق تو است ، این چشمهای من است که باران عشق در آن
می بارد و این لبهای من است که برایت میخواند شعر دلتنگی را....
وجودم به خاطر فاصله هاست که سرد است ، حضورت در کنارم تنها آرزوی من است،
بتاب ای خورشید همیشه تابانم که گرمای تو شامل حال من است!
این قلب من است که بی تاب است ، سالهاست که گرفتار است ، به درد عشق
دچار است ، دوای دردم هستی ، ای تو که تنها دلیل نفس کشیدنم هستی!
دریچه ای رو به خوشبختی باز میکنم و به خیال تو در آسمان تنهایی پرواز میکنم !
بالهایی که به عشق تو هوس پرواز کرده اند ، میرسم به اوج آسمانی که به
عشق تو آبی شده ، دل من برای تو ذره ای شده ،
دلتنگم و برایت در سقف آبی آسمان مینویسم!
مینویسم تا هر جایی بخوانی آنچه درون قلب من است !
دوستت دارم عشق من این تنها حرف دل من است
در این لحظه که تنهایی مرا در میان خودش گرفته است دلم تنها تو را میخواهد!
در این لحظه که دلتنگم و چشمهایم بارانیست دلم تنها تو را میخواهد!
کجایی عشق من که دلم بهانه ی تو را میگیرد !
نمیتوانم آرام کنم دلی که دیوانه وار به عشق تو زندگی میکند!
نمیتوانم ببینم که دلم اینگونه در حسرت به حقیقت پیوستن آرزویش است!
دیگر بس است انتظار ، ای سرنوشت مرا رها کن از دام تنهایی ، دیگر بس است این عذاب!
دلم تنها تو را میخواهد در لحظه ای که به هیچ چیز جز تو نمی اندیشم!
اینک اگر زنده ام در خاطر من هستی که پر پر نشده ام ، من شمعی هستم که همچنان به عشق تو میسوزم!
میترسم آنقدر به انتظار بنشینم تا از یادت فراموش شوم ،
میترسم آنقدر سختی بکشم که به آسانی تو را از دست بدهم!
در این لحظه که جز تو هیچ چیز دیگر به من امید نمیدهد ، باز هم به
انتظار مینشینم تا روزی امیدم زنده شود!
به راستي چقدرسخت است
خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها
و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني
و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري
درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد
اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن
و باز هم نفرين به تو اي سرنوشت.
.. دلم تنگ است
دلم اندازه حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبريز است
صدايم خيس و باراني است
نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......
آنقدر در جستجوي تو در کوچه پس کوچه هاي بي کسي گشتم که خودم نيز گمشدم!
آنقدر به انتظارت نشستم ، مدتها در حسرت تو سوختم که هنوز هم در پي تو هستم!
ميترسم لحظه اي که تو را پيدا ميکنم ، بايد با اين زندگي وداع کنم !
آنقدر اين دل بهانه گير را آرام کردم که اينک بايد يکي خودم را آرام کند!
آنقدر به انتظار طلوع نشستم که مثل غروب سوختم و مثل شاخه ي خشکيده شکستم!
نميدانم تا کي بايد بازيچه دست سرنوشت باشم ، نميدانم که چرا بايد سکوت کنم
و بي خيال باشم!
نه ديگر صبرم تمام شده ، زندگي ام بي تو تير و تار شده ، هواي قلبم ابري و
دلگرفته شده ، باران نمي بارد تا غمها را از سرزمين قلبم بشويد!
آنقدر از تو نوشتم ، که هنوز به صفحه اول دفترم برنگشتم تا بخوانم
آنچه را که از تو نوشته ام!
تنها ميدانم دفتر پر شده از حرفهاي اين دل خسته ، غمنامه ايست از يک قلب
شکسته!
آنقدر مينشينم به انتظار ، مينويسم از غم دوري يار ، تا خزان به سرآيد و بهار دوباره بيايد!
كردي آهنگ سفر، اما پشيمان ميشوي
چون بياد آري پريشانم پريشان ميشوي
گر بخاطر آوري اين اشك جانسوز مرا
آنچه من هستم كنون در عاشقي، آن ميشوي
سر به زانو گريه هايم را، اگر بيني به خواب
چون سپند از بهر ديدارم، شتابان ميشوي
عزم هجران كرده اي، شايد فراموشم كني
من كه ميدانم تو همچون شمع، گريان ميشوي
گر خزان عمر ما را بنگري بار فتنت
همچو ابر نو بهاران، اشك ريزان ميشوي
بشكند پيمانه صبرم، ولي در چشم خلق
چون دگر خوبان تو هم، بشكسته پيمان ميشوي
بينم انروزي كه چون پروانه بهر سوختن
پاي تا سر آتش و سر تا به پا جان ميشوي
مرغ باغ عشق و دور از تو جان خواهم سپرد
آن زمان بي هم زبان، در اين گلستان ميشوي
نگاه منتظر من است که قدر مي داند
قدر "ثانيه" ها را که
هياهوي گذرشان را تنها من مي شنوم
و بوي غربت اين جاده را
تنها من حس مي کنم !
گوش کن ...
صداي سکوت قدم هاي مسافر را گوش کن
صداي "رفتن" است و تنها اين منم
که صداي گام هاي "آمدن"ش را انتظار مي کشم !
ذهن من است که چون کبوتري
بارها تمامي اين جاده را پرواز کرده
و حال آسمان تنگ است براي اين کبوتر شايد !
... از دور دست ها بوي بهار مي آيد
و چه کسي مي داند ؟
سحر اين جاده ي "تک فصل" را بي تو ؟!
دلم گرفته
دلم "عجيب" گرفته است
حس مي کني ؟ ...
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا ؟؟
بي وفا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پاچرا؟
نوشدارويي وبعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر ميخواستي - حالا چرا؟
عمر مارا مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟؟؟
وه كه با اين عمر هاي كوته بي اعتبار
اينهمه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا؟
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
راه عشق است اين يكي بي مونس و تنها چرا؟؟
شهريار
کاش وقتي زندگي فرصت دهد
گاهي از پروانه ها يادي کنيم
کاش بخشي از زمان خويش را
وقف قسمت کردن شادي کنيم
کاش گاهي در مسير زندگي
باري از دوش نگاهي کم کنيم
فاصله هاي ميان خويش را
با خطوط دوستي مبهم کنيم
کاش وقتي آرزويي ميکنيم
از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمين هم از آنجا بگذرد
حرف هاي قلبمان را بشنود
خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير كرده است
گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير كرده است
خنديد به سادگي ام اينه و گفت:احساس پاك تورا زنجير كرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت:خوابي،سالها دير كرده است
در اينه به خود نگاه ميكنم،اه،عشق تو عجيب مرا پير كرده است
راست گفت اينه كه منتظر مباش او براي هميشه دير كرده است
انگار گذشته هاي تلخ از خاطرم رفتني نيست
ان صحنه تلخ عشق فراموش شدني نيست
اتاقي پر شده از دود سيگار
اين اعتياد به خاطر تو نيست،شايد به خاطر اين روزگار است
كاش گذشته ها نيز دود شوند و به همين راحتي به هوا روند
كاش در دلم چيزي نماند از قصه تلخ عشق
گهگاهي كه تنها هستم اشك ميريزم و خودم را سرزنش ميكنم
با خود مي گويم روزي از يادم ميرود خاطرات تلخ
اما انچه كه ميگويم تنها براي ارامش اين دل است
از درون قلبم چه خبر؟خبري نيست جز غوغاي غمها!
حالي پريشان دارم،غمي بي پايان دارم
انگار بايد پا به پاي خاطرات سوخته،سوخت
انگار بايد مثل سيگاري كه هميشه با من ميسوزد خاكستر شد!
خاكستر شد و از صحنه روزگار محو شد!
من كه ميدانستم از قصه تلخ عشق چيزي كه به جاي ميماند همين است!
خاكستري كه روزي بر باد ميرود!
هنوز اثار اين سوختن در دلم باقي مانده،
لكه سياه خاطرات در دلم به جا مانده
و گهگاهي باياد تو ان هيزمي كه در گوشه ي قلبم افتاده شعله ور ميشود
و باز ميسوزاند قلبم را...
فكر نكن كه اعتياد من به خاطر توست
اينها همه تقدير و سرنوشت من است
بي خيال دنيا حال من هميشه پريشان است
تو در كنار من بشيني محال بود
هرچه نگاه عاشق من بي نصيب بود
چشمان مهربان تو پاك و زلال بود
پاييز بودو كوچه اي و تك مسافري
با تو چقدر كوچه ما بي مثال بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم هاي تو محتاج بال بود
سيب درخت بي ثمر ارزوي من
يك عمر مانده بود ولي كال كال بود
گفتم كمي بمان به خدا دوست دارمت
گفتي مجال نيست وليكن مجال بود
يك عمر هرچه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چيزي شبيه جام بلور دلي غريب
حالا شكست واي صداي وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خيال تو بود حلال شد
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...
من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم
و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...
تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...
زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...
دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم....
مدتها بود که به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی ...من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید ...
به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد...
اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود...
و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم...
با این همه... بهترینم دوستت دارم ... هرگز فراموشت نمی کنم...
هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد دارند و با هیچ می میرند!
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ..
.
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...
چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...
تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...
تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلتی بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات می نوشتم
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
وقتي لحظه ي مرگم فرا خواهد رسيد
وقتي که دگر دست از اين دنيا خواهم کشيد
وقتي که دگر روي ماهت را نخواهم ديد
وقتي که دگر ديده از جهان فرو خواهم بست
تو مرا غسل و کفن کن... تو مرا آرام در خاک کن
تو برايم بي صدا اشک بريز
هنگام آمدن بر سر مزار من برايم شاخه گل عشق را بياور
هنگام رفتن ببوس بالين خاک را
روي قبرم بنويسيد:
کبوتر شد و رفت
زير باران غزلي خواند دلش تر شد و رفت
چه تفاوت است که چه خورده است غم دل يا سم
آنقدر غرق جنون شد و رفت
روز ميلاد همان روز که عاشق شده بود
مرگ با لحظه ي ميلاد برابر شد و رفت
او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
دختري که ساده يک روز کبوتر شد و رفت...
از طلوعت
تا غروب شب صدا کردم
تو را من خوب مي فهمم
مثل يک سنجاقک بي تاب و نا آرام
پي پژواک هر نيلوفري
تا شکل پروازت
پر از انديشه هاي خيس باشد
يا پر از لحن غريب برکه در پاييز
تو را من ياد دارم
مثل روز اول هر مهر ماهي
و سراب گرم هر خرداد
تو را ميدانم اما
باز مي خواهم
تماشايت کنم در خواب
فقط يک بار ديگر هم
به خوابم آي
